تبليغاتX
چوبین
 
|+| نوشته شده توسط در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 2:37  
 

بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهي. عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از

 

 داخل گور اينجانب اکيدا ممنوع است. پزشک قانوني روح مرا کالبدشکافي کند، من به آن مشکوکم مواظب باشيد به تابوت من

 

 آگهي تبليغاتي نچسبانند. شماره تلفن قبر مرا به دختران بيکار ندهيد. گواهينامه رانندگيم را به آدم مستحق بدهيد، ثواب

 

 دارد. کله مرغ براي سگها يادتون نره گناه دارن گشنه بمونند. در مجلس ختم من گاز اشک‌آور بزنيد تا همه به گريه بيفتند

التماس ميکنم کفنم را از يک پارچه مارکدار انتخاب کنيد تا جلوي آدمهاي که تازه به دوران رسيده کم نياورم. چون تمام آرزوهايم

 

 را به گور مي‌برم، سعي کنيد قبر مرا بزرگ بسازيد که جاي آنها تنگ نباشد...

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 14:9  
 

پاهايم از کفش هايم بزرگ تر شده. انگشتانم دارد ميترکد. مثل اينکه حالا

 حالا ها اين کفش ها جا باز نمي کنند. مامان هم که نميگذارد با دمپايي

بيايم مدرسه . راست مي گفت بابا : "زندگي خيلي سخت است

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 12:23  
 
 ماهی شده بود باورش               تــور اگه بندازن سرش

 می شه عروس ماهی ها            شاه ماهی میشه همسرش

 ماهی باورش نـــــــبود             تـــــور اگه بندازن سرش

نگاه گـــــــــرم ماهیگــــر           میشه نگاه اخـــــــــرش

 

 

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 22:57  
 
 به جای اینکه دنیا را بزرگ ببینی و خودت کوچک کافیه دلت بزرگ کنی و  به دنیا  از دریچه قلبت به

اندازه یک عدس نگاه کنی ، بعد اون موقع است که میفهمی دنیای به اون کوچکی چقدر واست قشنگه...

ممنونم از تو

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 12:12  
 
دیوونگی هم عالمی داره ها!!!!!!!!!!!!!!!!

دروغ میگم؟

اره؟

یه نگا تو اینه بنداز................

|+| نوشته شده توسط در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت 1:20  
 
دوباره پاییز

از پاییز بدم میاد ...ای خدا جونم قربونت برم اخه قشنگ تر از این نمیشد بشه؟؟؟

دلم میگیره !!!!!!!؟؟؟؟؟؟

نمیدونم چرا؟

غصم میگیره ، ماه دلتنگیام ...........................................................

نمیدونم چرا هر چی نامرده تو این ماه زنده میشه؟

چرا هر چی دروغ گو رسوا میشه؟

ای دروغ گو با تو ام هااااااااااااااااااااااااااا

اره با تو

بچه پر رو

مگه وجدان نداری؟

خودتش زده به خ***

اهای ادم بی غم الکی خوش که بدبختی بقیه واست سر گرمیه با تو ام ها

از خود راضی زندگی ادم ها بازی چه دست تو نیست

اگه چیزی به نام احساس تو وجود چوبی تو هست

اخه چی میشه به این جور ادم ها گفت؟؟؟ البته اگه بشه اسمشون ادم گذاشت

بی خیال بابا ...........................................................................................

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 0:10  
 
میخوام بگم خدا حافظ....

نمیدونم برم یا نه؟؟؟؟

دلم واسه اینجا تنگ میشه اخه؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 0:0  
 
امروز

یه جاده ٫ یه فرمون ٫ یه ادم تنها٫ یه دل خسته ٫ یه بقچه پر ارزو

نگاهم به انتهای بی انتهای این راه ٫ به پیچ و خمش ...

سبقت های پی در پی و سرعت غیر مجاز ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

بازم رویا پردازی من ! این جاده، راه زندگی من و فرمونش ارزو هام و مکانش ،اغوش خدایم

وای! این جا میرسم به اوج خیالم .....

برام قشنگه

نههههههههههههههه ؟

یواش تر!

وای خدای من ! سرعت بالا ... سبقت (از نوع کل کلش!!!!!!!!!!!!) اونم با یه کامیون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟

خیلی کله شقی دختر......... یه ذره اون ور تر تو شونه خاکی ؟؟؟ میتونی حدس بزنی چی می شد؟

اخه مگه فوقش چی میشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خودت به جهنم !

بابا همراهت بود

.

.

.

خدا جونم

گند زدم 

نمیخوام ! فرمون زندگیم دست تو ! من کم اوردم

دوست دارم خدا جونم ! فقط خودت نه من

 

 

 

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 21:16  
 داستان خیالی
اون روز که بهم گفت میخوام برات کاری بکنم که خوشحال بشی باور نمیکردم؟؟؟

باور نمیکردم که منم میتونم وجود داشته باشم!  باور نمیکردم؟!!!

اره

مثل این که منم هستم .........

 یه احساس لطیف برای بودن ، انتظار شیرین برای رسیدن ، گذشتن از تموم لحظه هام برای شنیدن...

فکر میکردم دارم جون میگیرم.

رسیدم ............. اره رسیدم.............

لحظه ای که بودنم داشت شکل میگرفت............افسون کننده بود

یک قدم تا رسیدن به خودم فاصله داشتم                                                                   بهم گفت:

بهم گفت: حیف تموم لحظه هایی که با تو پر شد ، به خودش لعنت فرستاد.... رفت

بغضی که ساعتی از خوشی بودن دلم میلرزوند تو وجودم خشک شد

خورد شدم

نه؟

شکستم ؟

بازم شکست خوردم

بازم شدم مهره ای که باید از بازی بیرون میرفت...............................................................

  ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 14:58