تبليغاتX
چوبین
 

دوست داشتم این روز که یه عنوان یک نماد از روز زن نامیده میشه بهتون تبریک یگم 

 

 

 

         اما:.........................

 

 

 

 داشتم به وبلاگ ها سر میزدم چشمم به این جمله خورد که:

 

صیغه شیرین ترین لذتی است که نصیب زن مسلمان میشود   

                      ( فاطمه زهرا)

 

نمیدونم شما الان چه حسی دارید من که ..............

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 .......   .........فقط یه درد.....................................................................

 

                                        

         حس غریبیه

   

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 14:58  
 

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 2:17  
 

سلام

تموم شد این همه برو بیا.... از اول روز حالم گرفته بود اصلا حوصله نداشتم یه جورایی د ر گیر بودم ولی دائما اون وسط ولو بودم بی هدف........خاله ه اومد دلم اب شد اینقده ناز شده بود دلم میخواست همون جا بخورمش تا اخر همش بوسش میکردم...

الی یه جیگری تازه پیدایش کردم یه وقت دیگه ازش میگم ... خیلی دوسش دارم چند روزی ندیده بودمش فقط تلی با هم حرف میزدیم تا دیدمش می خواستم بغلش کنم اما نمیشد خیلی تو قوت بود تا اومدم دو کلمه حرف بزنیم نینی(همون که نمیذاره من الی با هم باشیم)و سوسو امدن همشون یه هم ریخته بودن خلاصه که همه داغون بودیم  اساس همون شلوغ میکردیم میخندیدیم ولی همه داغون همه تو چشاشون فریاد میزدن ... چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

فرداش یا الی رفتم بیرون خیلی دوس داشنم تو بغلش گریه میکردم ولی ...انگار اشک هام باهام قهرند...

عصر هم همون مراسم تکراری... اخر که میخواستیم بریم یکی که دوسش دارم گفت: همه شماها نجس هستید

نمیدونم چرا ولی احساس کردم له شدم ما زیاد از این جیز ها شنیدم ولی نمیدنم چرا این دفعه این جوری شدم

چرا اخه ما که از یک خدا هستیم مگر باید فرقی بینمون باشه؟؟؟ چراااااااااا؟

این روزها خیلی به هم ریختم هزار تا سوال بی جواب     ....    خدایا کمکم کن

 

دوس دارم بن شادی بیام اینجا       دفعه بعد از خوشی ها میگم

برام دعا کنید

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 22:44  
 

سلوم

منم امروز اومدم چرت پرت های روزانم بنویسم .

راستش این روزا همه در گیریم اخه عروسی خالم (خیلی دوسش دارم) ولی من اصلا از این درگیری های عروسی خوشم نمیاد من نمیفهمم جرا عروسی میشه ملت به خودشون می افتند بابا یه شب تموم میشه دیگهههههه       اگه به خودم بود نمیرفتم همون طوری که واسه هیج مراسمش نرفتم اگه این دقعه نرم منو میکشه تازه پپپپپپپپپپپپپپسرش بهم نمیده  اخه قرار پسرش مال من بشه

نمیدونم من اینجوریم یا شما ها هم از این مراسم.... خوشتون نمیاد

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 و ساعت 11:30