تبليغاتX
چوبین
 
رنگ دل گیری بود
|+| نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 1:5  
 

یک روز ساده دیگه با یه ذره احساسات ....جالب  ویک کم عجیب شاید م یک کم غریب... نمیدونم شاید اصلا احساس نداره؟         ........     نمیدونم؟؟؟

اون روز گفتم دلم دریا میخواد امروز مامان گفت ok بده بریم شمال  !!!!!!!!!!

فقط یه ok نا قابل مرا به نهایت لذت ورسیدن به ارزوی دیرینه ام نشستن 4 ساعته و بوسه زدن بر لبه یار عزیزم ( دریا )میرسونه........بوی نم و هوای تب دارش از الان داره روحم نوازش میده.........البته یه نموره استرس هم چاشنی که همه نمکش همینه ...حالا چرا استرس؟    خوب واسه اینکه امتحان دارم   ولی همه استرس و نگرانی واسه رسیدن به نتیجش به جون میخرم 

 

خدایا خودت نظری به سوی فرزندت کن

 

حالا بماند....چی؟؟!!؟؟  خودمم نمیدونم

 

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 0:49  
 تشکر

اقا رضا چوبین ممنون از لطفت نظرات وبت باز نشد اینجا تشکر میکنم

: از کجا به این نتیجه پی بردی که من یک دنده ام؟

|+| نوشته شده توسط در جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 15:54  
 

بد جوری دلم دریا میخواد...

یادش بخیر پارسال به هوای سینا رفتم شمال ...ندیدمش     ...     اگه دیدی یه سر بزنL

وای چه حس بدیه اصلا میرم یا نه؟

اگه رفتم تو غربت دوام میارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

.

هیچی نمیدونم

دلم واسه همه بچه ها تنگ شده:الهه . سینا. شیما .سمیرا. سعید . زهره . پویا.................

هنوز نرفته اینم........

میخوام با یکی حرف بزنم با کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا

 

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 1:2  
 

حس خیلی مسخره ای چرا جواب برای هیچی نیست ...............

اخ خدا جونم دلم یه انبار باروت فقط یه جرقه مایشه......................هههههههههههههههههههههههههههههههههها نفسم رها میشه.....

من که همیشه از عشق نفرت داشتم حالا.....مسخرست حس محبت تو دلم وول می خوره...

خدا یا کمک .........

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 22:16  
 
تولد

|+| نوشته شده توسط در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 12:12