تبليغاتX
چوبین
 
امروز

یه جاده ٫ یه فرمون ٫ یه ادم تنها٫ یه دل خسته ٫ یه بقچه پر ارزو

نگاهم به انتهای بی انتهای این راه ٫ به پیچ و خمش ...

سبقت های پی در پی و سرعت غیر مجاز ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

بازم رویا پردازی من ! این جاده، راه زندگی من و فرمونش ارزو هام و مکانش ،اغوش خدایم

وای! این جا میرسم به اوج خیالم .....

برام قشنگه

نههههههههههههههه ؟

یواش تر!

وای خدای من ! سرعت بالا ... سبقت (از نوع کل کلش!!!!!!!!!!!!) اونم با یه کامیون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟

خیلی کله شقی دختر......... یه ذره اون ور تر تو شونه خاکی ؟؟؟ میتونی حدس بزنی چی می شد؟

اخه مگه فوقش چی میشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خودت به جهنم !

بابا همراهت بود

.

.

.

خدا جونم

گند زدم 

نمیخوام ! فرمون زندگیم دست تو ! من کم اوردم

دوست دارم خدا جونم ! فقط خودت نه من

 

 

 

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 21:16  
 داستان خیالی
اون روز که بهم گفت میخوام برات کاری بکنم که خوشحال بشی باور نمیکردم؟؟؟

باور نمیکردم که منم میتونم وجود داشته باشم!  باور نمیکردم؟!!!

اره

مثل این که منم هستم .........

 یه احساس لطیف برای بودن ، انتظار شیرین برای رسیدن ، گذشتن از تموم لحظه هام برای شنیدن...

فکر میکردم دارم جون میگیرم.

رسیدم ............. اره رسیدم.............

لحظه ای که بودنم داشت شکل میگرفت............افسون کننده بود

یک قدم تا رسیدن به خودم فاصله داشتم                                                                   بهم گفت:

بهم گفت: حیف تموم لحظه هایی که با تو پر شد ، به خودش لعنت فرستاد.... رفت

بغضی که ساعتی از خوشی بودن دلم میلرزوند تو وجودم خشک شد

خورد شدم

نه؟

شکستم ؟

بازم شکست خوردم

بازم شدم مهره ای که باید از بازی بیرون میرفت...............................................................

  ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 14:58  
 
من خسته ام ..................

فقط میخوام بخوابم..............

من خسته ام...................

من کم اوردم...

کم اوردم

               کم...

    

                                 

                     :۰:۰:۰:۰:۰:۰:۰:۰:۰:۰:۰:۰:۰:۰:  

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 0:1  
 

..من هنوز بچم دوست دارم بچگی کنم... من باید بگم بزرگ شدم چرا

 

دلم میخواد به پسر همسایه که تفنگش نمیده دنکجی کنم..ه....

وقتی چیزی که چیزی میخوام رو زمین بشینم به در دیوار لگد بزنم...

دلم میخواد روی دیوار اتاقم با جوهر خودکار خط خطی کنم...

دوس دارم وقتی دردم گرفت داد بزنم گریه کنم...

ادمایی که مسخرم میکنن گاز بگیرم...

دوس دارم فقط لجبازی کنم...

فقط بگم دلم میخواد ...... دوست دارم......

دوس دارم شبا رخت خوابم خیس کنم!!!!

دوس دارم بچه باشم اخه هیچ کی بچه ها رو زندان نمیبره

دلم میخواد فقط بچه باشم

.

اخه هیچ کی بچه ها رو اعدام نمیکنه.

.

هیج کس بچه ها رو سنگسار نمیکنه

.

هیچ کی بچه ها رو.........................

.

هیچ کس .........................................

.

هی...............................

.

اما این هیچ کس کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کو؟ کجاست؟ اصلا هی کسی هست؟ من میبینمش؟

.

.

.

نه نمیخوام بچه باشم ... نمیخوام......

.

فقط...میخوام ....

دوست دارم بچه مرده باشم.........................................................

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 20:57  
 

دیدن یک دوست بعد از دو سال و نیم اونم در شرایط سخت تنهایی و در بند بودن عزیزت

میتونه پوئن مثبت برای رهایی از افکار اشفتت باشه.

بعد از ۲ ساعت کلاس خسته کننده سر قرار حاضر شدم ... دیدمش.... خیلی عوض شده بود...این دیدار

هم قشنگ بود ولی چیزی که من به وجد میاره زنده شدن خاطراته !!!

شب عجیبی بود که با گیجی من شروع شد و با دیدن دو تا سوژه پایان گرفت اولیش : حظور دو تا دختر و

پسر که با هم دعوا میکردن گاهی نوازش اجباری اخر هم با گریه از هم جدا شدن ( جیمز باند بازی )

دومیش: مشاجره یک زن و شوهر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اااااااااااااااااااااااه ه ه

میتونست اون شب مثل شب های دیگه بگذره ولی از اونجایی ماییم و برای هم اوایی با رفیق عزیزمون

مجبور شدیم یک چیز بخوریم ( حالم از خوردنش به هم میخوره ) خوب دیگه!!!!!!!!!!!!

از اونجایی که باز ماییم ومحتویات شریف اندرون ان معجون لذیذ فقط یک هفته از تاریخ انقضا گذشته

بود ما را پابند ( گلاب به روتون ) موال کرد .....میخواستم نخورم !!! مجبور که نبودم .... اصلا  نوش جونت

 

و الان هم داری یه بشکه چای میخوری و ابنبات بادامی برای شیرین شدن کام ........

و از اونجایی که باز منم و میتونم مطرح باشم !!!!؟؟؟ مزه ای به تلخی زهر مار از صدقه سری بادام در وجودم  غوغا کند.........................................

فردا منتظرم همشون بر گردن نمیدونم وقتی دیدمشن چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

            خداوندم اگر وجودم از تلخی ها اشفته است خود روحم را به شیرینی روحت جلا ده

                                                        امین

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 20:39  
 
مرغ سحر ناله سر کن                        داغ  مرا  تازه تر  کن

اه شرر بار این قفس را                       برشکن زیر  زبر  کن

بلبل پربسته ز کنج قفس درا                نغمه ازادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه این  خاک توده را         پر شرر کن  ناله سر کن

ظلم ظالم  جور فریاد   اشیانم داده بر باد

ای خدا ای فلک ای طبیعت  شام تاریک ما را سحر کن پر ثمر کن

 

ای خدا

عزیزانم در بند گرفتارند تنها به جرم این که تو را می پرستند

خواهر م با او عهد بستم هر لحظه در نفسی با او زندگی میکنم حال او در بند است هر لحظه نفسم به شماره میفته .........

میطلبم ارامش تو را بر روح خواهرم در نام قدوست خداوندم

بیایید دعا کنیم برای رهایی بلبل های خستمون که در بند اند

                   میطلبیم رویت را خداوندا

                                      ********************

 

پ.ن:منتظرت هستم الهه خواهر گلم

با هم در حظور خداوندمون عهد بستیم که این رابطه تا به پایان پایدار باشه ...بر گرد

.

.

.

.

.

 

 

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 20:6