تبليغاتX
چوبین
 داستان خیالی
اون روز که بهم گفت میخوام برات کاری بکنم که خوشحال بشی باور نمیکردم؟؟؟

باور نمیکردم که منم میتونم وجود داشته باشم!  باور نمیکردم؟!!!

اره

مثل این که منم هستم .........

 یه احساس لطیف برای بودن ، انتظار شیرین برای رسیدن ، گذشتن از تموم لحظه هام برای شنیدن...

فکر میکردم دارم جون میگیرم.

رسیدم ............. اره رسیدم.............

لحظه ای که بودنم داشت شکل میگرفت............افسون کننده بود

یک قدم تا رسیدن به خودم فاصله داشتم                                                                   بهم گفت:

بهم گفت: حیف تموم لحظه هایی که با تو پر شد ، به خودش لعنت فرستاد.... رفت

بغضی که ساعتی از خوشی بودن دلم میلرزوند تو وجودم خشک شد

خورد شدم

نه؟

شکستم ؟

بازم شکست خوردم

بازم شدم مهره ای که باید از بازی بیرون میرفت...............................................................

  ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 14:58